سيد محمد باقر برقعى

3953

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جهان است اين و همينش سرشت * « بر آن هيچ آهو پديدار نيست » نگه كن بدان بىپدر كودكان * كشان در جهان كس پرستار نيست نگه كن بدان پور مرده پدر * كش از بار غم دل سبكبار نيست نگه كن بدان پير خونين‌جگر * كه جز خون دل خوردنش كار نيست نگه كن بدان بندى تيره‌بخت * كش از خويش و بيگانه غمخوار نيست نگه كن بدان كلبهء تنگ و تار * كه شمعش جز آه شرربار نيست نگه كن مر آن مرغ باليده را * كه بر شاخ گل ايمن از خار نيست « جهان اين كسانند و اين است دهر * جهان آن سيه‌روى غدّار نيست » ستايش بدين ناستوده جهان * ز بستوده دانا سزاوار نيست فريبندگى از دد و ديو دان * چه گويى فريبندگى عار نيست مدار از بدانديش چشم بهى * كه شاخ سپيدار را بار نيست ز زنگى پرى چون توان ساختن * كه دانند زنگى پريسار نيست جهان را تو خود نيك دانى منش * كه دژخيم چونان ستمكار نيست نكوهش جهان راست گر ناپسند * چرا درخور پار و پيرار نيست تو را كز جهان دل دژم بود پار * به دِلت از چه انديشهء پار نيست چرا خنگ گهگير گفتار تو * گهى راهرو گاه رهوار نيست گهى نرم گويى و گاهى درشت * گه اقرار هست و گه اقرار نيست گهى شادمان بينمت گه نژند * گه اظهار هست و گه اظهار نيست طرازت دگرگونه و دل دگر * هرآنچت به دل بر به طومار نيست توان ديو را چون سليمان نمود * به صورت و ليكن به آثار نيست الا اى كه بر شاخسار سخن * چو تو طوطى نغزگفتار نيست نپندارمت مدح گوى جهان * كه مدح جهانت به پندار نيست تو را دل به نيرنگ چرخ دورنگ * گراينده نى و گرفتار نيست برانى كه سرسخت اسب سخن * كسى را چو من رام و هموار نيست سخن در فنون سخن‌پروريست * سخن از جهان و جهاندار نيست سخن را كه پيرايه بندد چنين * كه روز است تاريك و شب تار نيست و گرنه ستودن ز ما دلپذير * پذيرفته از مرد هشيار نيست